دیوانه در قفس پرید
وقت آن شد كه به زنجير تو ديوانه شويم * بند را بر گسليم از همه بيگانه شويم
کفش های بلند هم که می پوشیدم قدمان به هم نزدیک بود... ص.ی بگذار دستانت، این زمستان که گذشت ۲۲/۱/۸۸
تو برای اینکه کفش های پاشنه بلند آرزویت باشد،
از من دور شدی
نوشته شدهشنبه چهارم اردیبهشت 1389
21:6 توسط ص.ی|
لب هایم را ببوسند،
دست هایت را سرخ کرد
لب هایم را سفید...
صالح یوسفیان نوشته شدهشنبه چهاردهم فروردین 1389
19:20 توسط ص.ی|
